پنجشنبه سی ام فروردین 1386
این هم عکس سید یکی از بچه های باحال جنوب البته خودش بچه ی دامغانه
بابا یکی نظر بده .......................
پنجشنبه سی ام فروردین 1386
هر كس كه پيمان ولا دارد بيايد
.jpg)
راستی خدا توفیق داده تا در جلسه ی اختتامیه یکی از کاروانها شرکت کنیم - دهم اردیبهشت مکان رو بعدا میگم.
پنجشنبه سی ام فروردین 1386
یادش بخیر هرکی می اومد یه گوشه ای کز میکرد گریه میکرد با یه حالتی خودش رو روی خاک می انداخت انگار میدونستن که این خاک بوی مادر رو میده!!!!!!!!!!!!!!!
پنجشنبه سی ام فروردین 1386
خارجی ها هم بعله...!

خبرگزاری فارس-۳۰/۵/۸۵
هنگامي كه سيد احمد صابونچي امام جمعه حسينيه اهل بيت اكراين خدمت مقام معظم رهبري رسيد، به نشانه تبرك از ايشان درخواست كرد تا چفيهشان را به يادگار داشته باشد كه مقام معظم رهبري نيز چفيه خود را به ايشان هديه كردند. امام جمعه حسينيه اهل بيت اكراين پس از گرفتن هديه به خبرنگار ما گفت: در علم ثابت شده كه اجسام متأثر از افراد هستند و اينها خرافات نيست؛ چرا كه ما حتي در قرآن داريم كه پيراهن حضرت يوسف شفابخش چشمان حضرت يعقوب شد.
ارمیا جون این هم برای تو...
سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386
سید از زبان سید (رهبر)
نباید بگذارید کارهای ایشان زمین بماند...
سخنان رهبر معظم انقلاب در دیدار با خانواده ی شهید سید مرتضی آوینی
سخنان رهبر معظم انقلاب در دیدار با خانواده ی شهید سید مرتضی آوینی در تاریخ 2/2/1372
بسم الله الرحمن الرحیم
خداوند ان شاالله این شهید را با پیغمبر محشور کند. من حقیقتا نمی دانم چطور می شود انسان احساساتش را در یک چنین مواقعی بیان و تعبیر کند؟ چون در دل انسان یک جور احساس نیست. در حادثه ی شهادتی مثل شهادت این شهید عزیز چندین احساس با هم هست. یکی احساس غم و تاسف است از نداشتن کسی مثل سید مرتضی آوینی. اما چندین احساس دیگرهم با این همراه است که تفکیک آنها از همدیگر و باز شناسی هریک و بیان کردن آنها کار بسیار مشکلی است.
به هر حال امیدواریم که خداوند متعال خودش به بازماندگانش به شما پدرشان، مادرشان، خانمشان، فرزندانشان. همه ی کسانشان به شما که بیشترین غم . سنگین ترین غصه را دارید تسلی ببخشد. چون جز با تسلی الهی دلی که چنین گوهری را از خودش جدا می بیند واقعا آرامش پیدا نمی کند. فقط خدای متعال باید تسلی بدهد و می دهد.
من با خانواده های شهدا زیاد نشست و برخاست کرده ام و می کنم. و از شرایط روحی آنان آگاهم. گاهی فقدان یک عزیز مصیبتی است که اگر مرگ او شهادت نبود تا ابد قابل تسلی نبود. اما خدای متعال در شهادت سری قرار داده که هم زخم است و هم مرهم و یک حالت تسلی و روشنایی به بازماندگان می دهد.
من خانواده ی شهیدی را دیدم که فقط همان یک پسر را داشتند و خدای متعال آن پسر را از آنان گرفته بود.(البته از این قبیل زیاد دیده ام. این یک نمونه اش.)
وقتی انسان عکس آن جوان را هنگامی که با پدرش خداحافظی می کردکه به جبهه برود می دید با خودش فکر می کرد که « اگر این جوان کشته شود پدر و مادرش تا ابد خون خواهند گریست.»
یعنی منظره این را نشان می داد. بستگی آن پدر و مادر به آن جوان از این منظره کاملاً مشخص بود (من آن عکس را دارم. آن را بعداً برای من آوردند. من هم آن عکس را قاب شده نگه داشته ام. این عکس حال مخصوصی دارد.)
اما خدای متعال به آن پدر و مادر آرامش و تسلایی بخشیده بود که خود پدرش به من گفت: «من فکر می کردم اگر این بچه کشته شود من خواهم مرد.» (یعنی همان احساسی را که من از مشاهده ی آن عکس داشتم ایشان با اظهاراتش تایید می کرد.)
می گفت: «ولی خدای متعال دل ما را آرام کرد.»
در این مورد هم همین است. یعنی وقتی شما می دانید که فرزندتان در پیشگاه خدای متعال در درجات عالی دارد پرواز می کند یعنی آن چیزی که همه ی عرفا و اهل سلوک و آن سرگشته های وادی های عشق و شور معنوی وعرفانی یک عمر به دنبالش گشته اند و دویده اند او با این فداکاری و این شهادت به دست آورده و رضوان و قرب الهی را درک کرده است خوشحال می شوید که فرزندتان به اینجا رسیده است.
امیدواریم که خداوند متعال درجات او را عالی کند. من با فرزند شما نشست و برخاست زیادی نداشتم. شاید سه جلسه که در آن سه جلسه هم ایشان هیچ صحبتی نکرده بود. من با ایشان خیلی کم هم صحبت شدم. منتها آن گفتارهای تلویزیونی را از سالها پیش می شنیدم و به آن ها علاقه داشتم. هر چند نمی دانستم که ایشان آنها را اجرا می کند. لکن در ایشان همواره نوری مشاهده می کردم. ایشان دو- سه مرتبه آمد اینجا و روبه روی من نشست. من یک نور و یک صفا و یک حالت روحانی در ایشان حس می کردم و همین جور هم بود. همین ها هم موجب می شود که انسان بتواند به این درجه ی رفیع شهادت برسد.
خداوند ان شاء الله دلهای داغدیده و غمگین شما را خودش تسلی بدهد. اگر ما به حوزه ی آن شهادت و شهید و خانواده ی شهید نزدیک می شویم برای خاطر خودمان است. بنده خودم احساس احتیاج می کنم. برای ما افتخار است که هر چه می توانیم به این حوزه ی شهادت و این شهید خودمان را نزدیک بکنیم.
چند روز پیش توفیق زیارت مقبره ی این شهید را پیدا کردیم. پنج شنبه ی گذشته رفتیم آنجا و قبر مطهر ایشان و آن همرزم و همراهشان –شهید یزدان پرست- را زیارت کردیم. ان شاءالله که خداوند درجاتشان را عالی کند و روز به روز برکات آن وجود با برکت را بیشتر کند. کارهایی که ایشان داشتند ان شاءالله نباید زمین بماند. ان شاالله برای روایت فتح یک فکر درست و حسابی شده است که ادامه پیدا کند.
نباید بگذارند که کارهای ایشان زمین بماند. این کارها، کارهای با ارزشی بود. ایشان معلوم می شود ظرفیت خیلی بالایی داشتند که این قدر کار و این همه را به خوبی انجام می دادند. مخصوصا این روایت فتح چیز خیلی مهمی است. شب هایی که پخش می شد من گوش می کردم. ظاهرا سه- چهار برنامه هم بیشتر اجرا نشد.
حالا یک مسئله این است که آن کاری را که ایشان کرده اند و حاضر و آماده است چگونه از آن بهره برداری بشود. یک مسئله هم این است که کار ادامه پیدا کند. آن روز که ما از این آقایان خواهش می کردیم و من اصرار می کردم که این روایت فتح ادامه پیدا کند درست نمی دانستم چگونه ادامه پیدا کند. بعد که برنامه ها اجرا شد دیدیم همین است. یعنی زنده کردن ارزش های دفاع مقدس در خاطرها. آن خاطره ها را یکی یکی از زبان ها بیرون کشیدن. و آنها را به تصویر کشیدن و آن فضای جنگ را بازآفرینی کردن. این کاری بود که ایشان داشت می کرد. و هر چه هم پیش می رفت بهتر می شد. یعنی پخته تر می شد. چون کار نشده ای بود. غیر از این بود که بروند در میدان جنگ و با رزمنده حرف بزنند. آن کار خیلی آسان تر بود. این کار هنری تر و دشوارتر و محتاج تلاش فکری و هنری بیشتری بود. اول ایشان شروع کرد و بعد کم کم بهتر و پخته تر شد. من حدس می زنم اگر ایشان زنده می ماند و ادامه می داد این کار خیلی اوج پیدا می کرد. حالا هم باید این برنامه دنبال شود. تازه در همین میدان هم منحصر نیست. یعنی بازآفرینی آن فضا از راه خاطره ها یکی از کارهاست. در باب جنگ و ادامه ی روایت فتح کارهای دیگری هم شاید بشود انجام داد. حیف است که این کار تعطیل شود. من خیلی خوشحال شدم از این که زیارتتان کردم.
سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386
پرچــمٍ ایـن حرف دل پاینده باد یـــاد آویـنی دمـــادم زنده بـاد
|
| ||
| اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام | ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام | |
|
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود |
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود | |
| حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است | دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است | |
| بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد | حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد | |
| حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق | گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق | |
| عــاشــقان مبهوت خالش می شوند | مست و شـیدای "وصالش" می شـوند | |
| حـــرف دل با گوش دل بشنیده است | او كـه حـــــق را در درونش دیده است! | |
| روح من را می كشـــــــــاند تا "خیال" | حرف "آدین"، حـــــــــرف آن نیكو خصال | |
| یــــــــــــادم آیــد از صــــــفای بـزممان | عـاشـــــــــقی بـا آن هـمه ، همرزممان | |
| یـاد ایــــــّــــــامی قشــنگ افـــتاده ام | بـاز هـم ، من یـاد جـنــــــگ افــتاده ام | |
| روزگـــــــــــاری جمعِ جمعی داشـتیم | بذرعشــق و عاشـــقی می كـاشـتیم | |
| این صـــمیـــمیـــت بجز آنــجا نبــــــود | جـز كـنــــــــارِ ســـــــوله هـا بر پا نبــود | |
| حــــرف دل ، دنیای حرفی آشـناست | حرف "پیمــان" و"حسینِ كیمیـــــا"ست | |
| روح و جـــــــانِ بی ریـــــــــایی دارد او | حــــــرف هــــــــای كیمیـــــــایی دارد او | |
| حـــــرف دل شـد، محفلِ دلهای صاف | محفــلِ "بی معرفت" ، " سیمرغ قـاف" | |
| این "هبـــــــــــــــوطِ" آســمانیها ببین | سینه ایـن كهكشـــــــــــــــــانیها ببین | |
| "بیقـــــــــراران"، بی قـراری می كنند | حــــرف دل را لالــــه كــاری می كــنند | |
| از خــــــــــــدا خواهم بماند برقـــــــرار | او كه گــــاهی می كـند بـر ما گــــــذار | |
| از "غریبسـتان "، صـــدایی می رسد | این صــــــدا حتماً به جایی می رســد | |
| "ناشــــــناسان" ، آشـــــــنایـانِ دلـند | صـاحــــــــبانِ مخـــــــلصِ ایـن منزلــند | |
| می شـــناسـد ناشـــناسی را دلـــم | پـُر شـدست از نـــــام او، ایـن محـفلم | |
| می كند چشم انتظاری ، "سوته دل" | در دیـارِ بی قــــــــــراری ، ســـــوته دل | |
| همرهی درعشق ومستی" گم شدست" | او خــــریـدارِ غـــــــــــمِ مـردم شـــــدست | |
| درد دلــــــهـایـش دلِ دیــــــوانه بُـــــرد | دسـت ما بگـرفت و تـا میـــخانه بُــــرد | |
| آتشی افكــــــــنده بر، این جـــــان ما | حـــــــرف دل از جـــانـبِ یـــــــاران مـــا | |
| در دلـــم غوغا و شور و همهمَه ست | تشـــنه دیدار "عـبدالفـاطـــمَه" ســت | |
| با حضــــــــورش بزمِ داغی می شود | حرف دل ، تمثیلِ باغی می شـــــــود | |
| رو بســــــــــــوی ما نگـــــرداند هــنوز | لایقــش مـا را نمی دانـد هــــــــــنوز!! | |
| ای فـــــــــدای نـــــــــالـه هـــــا و آه او | هـر كــــــــجا باشــد ، خـدا همـــراه او | |
| هم دل و هم دیده بر تــــــــــاراج رفت | روح و جان ، با نكته "حـــــــــلاّج" رفت | |
| "دكـــــتر" آخر می رهاند جانِ خویش | عاقبت بگذشـــــــت از عـنوانِ خـویش! | |
| نكته هایش نكته هایی دلكش است | گرچه گـاهی هم ز جنسِ آتش است! | |
|
همـرهی دارم كـــه از من دور نیست |
نام اوبـا وزنِ شــعرم، جـــــــور نیست! | |
| قصّــــــــــــه همسـنگران را باز خـواند | شعرمن ازوصــفِ نامش"بـاز مـــانـــد"! | |
| قلـــــــــــــــعه ای دارد پُر از راز و رمـوز | سینه ای دارد پـــــــــُر از انـدوه و سـوز | |
| پـا نــــــــهاد اینك بـه بـــازارِ جــــــنون | یـك "نمی دانـم" ز شهرِ آسمــــــــون" | |
| حـــــرف دل ، دارد درونِ سینــــه اش | یك "هُـــدی" و قـــلب چـون آییـنه اش | |
|
او كـــــــــــه از غربت روایت می كــند |
از جــــــدائی هـا شـكــــــــایت میکند | |
| ای تمــــــــــامِ اهـل دل ، یاری كــنید | ایـن هــــــــدی را هـم نگـــهداری كنید | |
| او از آمریـــــكا به ما دل بســته است | طفلكی شاید كه خیلی خسته است | |
| من نـمی دانم كه این"پانیذ"،كیست | نقـطه چین هـااینهمه،ازبهرِ چیست!؟ | |
| لیـــك، انگاری كه خیلی با صفاسـت | چـون كـه بـا یـــارانِ خــوبم آشـناست | |
| روح من دنــــــــبال "عـــــــــبدالله"رفت | تا عــــــــراق و كــــــــــــــربلا بـا آه رفت | |
| ماجــــــــــرایی در دلم پیدا شــدست | كـــــــــربلا نـزدیكِ این دریـا شــدست! | |
| او كـــــه در نزدیـكی آمـــــــال ماسـت | با خبر، تنـــــها خـدا از حــــال مـاست | |
| ای خدا حــــــالم چرا اینــــگونه است | حـــال مـن امشـــب چـرا وارونه است | |
| این دلـم امشــب كــــــبابم می كــند | مثـــــلِ شـــمعی آبِ آبــــم می كـــند | |
| هیچ تفسیری براین احساس نیست!! | جز حسیــــن و اكـــبر و عبـاس نیست | |
| ای خــــدا دارم كــــــجایی می شـوم | شـــــاید اینـجا كـــــربلایی می شوم! | |
| ای خـــــــــــــدا ، یاران نگــــهدار از بلا | تـا نگـــــــــــردد دل به هــجران ، مبتلا | |
| پرچـــــــــمِ ایـن حـــــرف دل پاینده باد | یــــــاد آویـنـــــــــی دمـــــادم زنده بـاد | |
| امشــب ای یاران، مــــرا مهمان كنید | چاره ای بـرسینــــه ســـــــــوزان كـنید | |
| مســـتِ مســــتِ بـاده نـابم كـــــــنید | از دعـــــــــــــــا سیرابِ سیرابم كـــنید | |
| گوشه ای افـتاده مست و باده نوش | ||
|
در"همین دور و بر" امشب "خـروش"
| ||
پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386
صیاد دلها_________
عاقبت صیاد دلها را خدا برای خودش صید کرد ـــــ هشتمین سال عروج آسمانی شهید صیاد شیرازی را گرامی میداریم.
پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386
راه اینجاست. . .
بیاییم قدری منصفانه بیاندیشیم
ما امروز
وارثان خون این عزیزان سفر کرده می باشیم
و هر چه داریم از بابت جانفشانی این عزیزان است
هیچ اندیشیدهایم که اینان برای چه به سوی دوست پر کشیدند وجان خود را نثار
کردند
آیا برای این بود که امروز ما به دنبال ...
نه . هرگز. آنها هدفهای بزرگی داشتند و برای رسیدن به آن از جان خود گذشتند
امروز ما مردم و همرزمان این عزیزان تکلیف بس بزرگ و سنگین به دوش داریم
چقدر در مسیرو راه شهدا قدم بر داشتیم
وبا خود منصفانه نجوا کنیم:
(( بعداز شـهـدا من چه کرده ام؟))
من که به نوبه خود می توانم بگویم شهدا! شرمنده شما هستم.
شما چه می گویید عزیزان؟؟
پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386
یوسف گمگشته_________
| خاطره ای از همرزم شهيد متوسليان | ||
| ||





خاطره ۱ 
